حکایت های بهلول شماره ۲

شماره دو
روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی صدا یش زده گفت: ای بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه
بخرم که فایده کنم؟

ـ برو، تمباکو بخر!

مردک تمباکوخرید، وقتیکه زمستان شد، تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر چند که از عمر تمباکو میگذشت، چون تمباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشت به همین دلیل به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد وسرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد.

یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک دوباره صد ا یش زده و گفت:

ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادی، بسیار فاید ه کردم، بگو امسال چه خریداری کنم؟

ـ برو، پیاز بخر!

مردک که از گفته پارسال بهلول فایده ی خوبی برداشته بود، با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید منتظر زمستان نشست، تا در هنگام قلت پیاز، فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانست، پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خساره مند شد.

مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسید، گفت:

ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شوم؟

بهلول در جوابش گفت:

ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردی، از روی دانایی گفتم«برو، تمباکو بخر» این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتی، از روی دیوانگی گفتم ـ «برو، پیاز بخر» و این جزای عمل خود توست. مردک خجل شده راه خود را پیش گرفته و رفت و خود را ملامت میکرد که براستی، گناه از او بوده…!!

ملانصرالدین

از ملانصرالدین پرسیدند: تو که می گویی از اولیا هستی چطوری می خواهی مسائل ما بعد الطبیعه را ثابت کنی؟

ملا گفت: من به هر درختی اشاره کنم سریع پیش من می آید. ملانصرالدین سه بار درخت را صدا زد و گفت: ای درخت پیش من بیا. اما حتی برگ درخت هم تکان نخورد.

ملا آرام به طرف درخت رفت و ایستاد. او را مسخره کردند و گفتند: درخت که جلو نیامد، چرا تو خودت جلو رفتی؟

!!!ملانصرالدین جواب داد: اولیا کبر و غرور ندارند، اگر درخت پیش من نیامد من پیش درخت می روم