سیری در آثار سعدی

آثار سعدی

سیری در آثار سعدی
« سعدی سلطان مسلم ملک سخن و تسلطش در بیان از همه کس بیش تر است کلام در دست او مانند موم است.هر معنایی را به عباراتی ادا می کند که از آن بهتر و زیباتر ممکن نیست»
سخن سعدی شیرین و نمکین و در عین حال فصیح و بلیغ است. بیانش روان و ساده و پاک همانند آب زلالی است که برتن و جان شنونده اثر می کند و دلش را جلا می بخشد.« سعدی هم استاد رموز عاشقی است و هم آموزگار تقوی و خردمندی، چیزی که در یک تن جمع شدنش نادر است،  در مضامین سعدی نیکی و عشق هرگز از هم جدا نیستند و او همانقدر که عاشقی را آموخته، اخلاق و تقوی را نیز فرا گرفته و آن را در قالب سخن به دیگران می آموزد.
معانی گفته هایش چنان ساده و سهل و قابل درک است و آچنان تازه که سخنش را بس دلنشین نموده، امن نباید از نظر دور داشت که سخنش در عین روانی لفظ و معنی خاص از صناعات شعری نیست. اما نه آن چنان که براحتی پیدا و آشکار باشد.
از دیگر ویژگی های سخن شیخ شیراز آشنایی وی با زندگی و به قول معاصرین
« مردم شناسی» است و آشنایی وی با روحیات انسان ها بصورتهای گوناگون در آثار وی مشهود است.
اوج صفاتیانسانی از آثار و گذشت، صداقت، راست گویی، قناعت و پرهیزکاری در جای جای آثار وی مورد تقدیر قرار گرفته و آموزه های بسیار را به خوانندگان القاء می کند و هر آنچه که برخلاف صفات نیک انسانی است از سوی او مذمت گردیده است.
دنیای سعدی که در آثارش آنرا به تصویر کشیده زیبا و دوست داشتنی است، هر چندگاه رگه هایی از حزن و غم و اندوه در آن یافت می شود اما در پس آن نیز امیدی نهفته است و شاید از آن روست تا مخاطبش را در مقابل بی وفایی دنیا هوشیار نماید.
از این شاعر خوش آوازه ی شیراز آثار گرانسنگ و ارزشمندی خواه به نثر و خواه به نظم به یادگار مانده است که به ترتیب عبارتند از:
۱- گلستان در ۸ باب
۲- بوستان یا سعدی نامه در ۱۰ باب
۳- قصاید عربی که در حدود هفتصد بیت و با موضوعات مدح و اندرز و مرثیه می باشد.
۴- قصاید فارسی که در ستایش پروردگار و نصیحت بزرگان و پادشاهان است.
۵- مراثی شامل چند قصیده بلند که در باره آخرین خلیفه عباسی و رجای وزرای آن عهد است.
۶-  ملمعات، مثلثات، و ترجیعات که ترجیع بند آن بسیار دلنشین و ممتاز است.
۷- غزلیات که شامل ۶۵۰ غزل می باشد.
۸- مجالس پنجگانه که به نثر می باشد و در بردارنده ی خطابه ها و سخنرانی های سعدی است.
۹-  نصیحه الملوک که آن نیز به نثر و با موضوعات پند و اخلاق است.
۱۰- صاحبیه که مجموعه ای است از قطعات فارسی وعربی و بیش تر از آنها در ستایش شمس الدین صاحب دیوان جوینی است که وزیر دانش دوست اتابکان بود.
۱۱- خبثیات که اشعاری است با مضامین طنز و شوخی های مطبوع
مجموعه ی این آثار را کلیات سعدی نامیده اندکه ابتدا خود شیخ و بعد از آن چند سال پس از وفات او شخصی بنام« ابوبکر بیستون» آنها را مدون نمود.
۱- گلستان
مردم همه دانندکه در نامه ی سعدی
مشکی است که در طبله ی عطار نباشد
گلستان کتابی است به نثر و شامل ۸ باب که به لحاظ نگارش بسیار روشن، روان و بون شک بی مانند است. چنانچه گفته اند: « سال ۶۵۶ سر فصل جدیدی است که تاریخ ادبی ایران، زیرا نگارش گلستان حادثه ای است که دو نظیر بیشتر ندارد: شاهنامه و مثنوی….»
سعدی پس از بازگشت به شیراز در مجالس بسیاری حضور یافت و بسیاری از هم نشینان و دوستانش که وی را درسخنوری و افکار بلند مرتبه مسلط دیدند و از آشنایی وی با قرآن و حدیث و روایات حظ فراوان بردند به سعدی پیشنهاد دادند که این همه
« حسن محاوره، قوه ی مناظره و فکاهات نادره»  حیف ست که ثبت و ضبط نگرددد و از وی خواستند تا این همه را تدوین کند. چنانچه سعدی در مقدمه ی گلستان نیز به این مسأله اشاره نموده که در برابر این تقاضا سرتسلیم فرود می آوردو گلستان را در بهار ۶۵۶ تألیف می کند.
« آنچه در گلستان بیش از هر چیز جلب نظر می کند تجربه های فراوان و متنوع سعدی در زندگانی است»  سعدی در این کتاب آینه ی تمام نمای یک فرد دنیا دیده و پخته است که فراز و نشیب بسیاری را در زندگی طی نموده؛ در شیراز، شهر شعرف عشق ورزیده، در شهرهای مهم آن روز در محضر بزرگان بسیاری بوده و از هم نشینی با آنها نکته های بسیار آموخته و بهره های فراوان جسته است.
در هر سفری که از هر شهری به شهر دیگر رفته با مردم نشست و برخاست نموده و در طی این راه نه تنها با عامه ی مردم که با وزیران و پادشاهان نیز هم سخن شده و علاوه بر کتابهایی که خوانده، دنیا و مردمانش را از راه تجربه ی مستقیم شناخته است.
و در کنار همه ی اینها به واسطه ی داشتن هوش و باریک بینی در ورای مشاهدات خود به نکته های بسیار ظریف و دقیقی پی برده و همین مسأله است که به اندازه ی تجربه ی سعدی مهم است؛ چرا که تنها مسافرت و جهان گردی و با مردم بودن کفایت نمی کند بلکه باید چشم بصیرت داشت و دیدنی ها را دید وشناختنی ها را شناخت.
« حشر و نشر سعدی با انواع اشخاص و تأمل در رفتار و خلقیات آنان موجب شده که ر گلستان از طبقات مختلف مردم سخن به میان آید.»
گلستان کتابی است که به لحاظ مطالعات اجتماعی آن دوران قابل توجه می باشد و به راحتی می توان به روحیات مردم آن دوره پی برد. از جمله افکار و معتقدات آداب و رسوم و طرز تفکر طبقات مختلف مردم در آن عهد، همچنین اوضاع حکومت و رفتار عوامل حکومتی با مردم نیز در گلستان به شکلی کاملاً ظریف بیان شده است.
« کتاب گلستان زیباتری کتاب نثر فارسی است و شاید بتوان گفت در سراسر ادبیات جهانی بی نظیر است»  از مهمترین خصوصیات این کتاب آن است که نثری آمیخته با شعر می باشد و هر حکایت و مطلبی را که به نثر آورده در پی آن یک یا چند شعر نیز به فارسی یا عربی سروده که مکمل و تأئید و توضیحی بر آن مطلب است که می خواسته بیان نماید.
زبان و نثر سعدی در گلستان دارای فصاحت، بلاغت، سلامت، ایجاز، استحکام، و ظرافت است و تمام آرایش های شعری بویژه سجع و موسیقی را نیز دربردارد و بزرگترین حسن آن این است که هیچ تکلف در بیان مطالبش نداشته و همه چیز را همانگونه که بوده کاملاً طبیعی بیان می کند. نه لفظ فدای معنا می شود و نه برعکس معنا فدای لفط؛ هرچه که بر ذهنش خطور می کند بی کم و کاست و به بهترین شکل به صورت عبارت و یا حکایتی به نگارش درمی آورد.
« گاه شنیده می شود که اهل ذوق و ادب تعجیب می کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است ولی حق این است که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته بلکه ما پس از هفتصدسال به زبانی که از سعدی آموخته ایم سخن می گوئیم چرا که سعدی شیوه ی نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته که زبان او زبان رایج فارسی شده است و ای کاش ایرانیان قدر این نعمت را بدانند و در شیوه ی بیان دست از دامان شیخ شیراز برندارند که به فرموده ی خود او: « حد همین است سخن گویی و زیبایی را« و چه بسا نویسندگان بزرگ از جمله میرزاابولقاسم قائم مقام که اعتراف کرده اند که در نویسندگی هر چه دارند از شیخ سعدی دارند.»
از دیگر ویژگی های گلستان آن است که وی در سرودن اشعار و آوردن عبارات از کسی، چیزی به عاریت نگرفته و همه ی سخنان گلستان از آن خود اوست که از ذهن و فکرش تراوش شده و همه در نوع خود تازه و جدید است. در آثار دیگران نمی تون آن را یافت.
سعدی در بیان مطالبش در گلستان و حتی دیگر آثارش هیچگاه تعصب دینی خود را وارد ننموده است، هر چندکه وی فردی بسیار متدین و مذهبی و تا حدی نیز متعصب است اما در سخناش از راه مهر و دوستی و انصاف و مروت وارد می شود.
از دیگر خصایص سعدی که در گلستان کاملاً بارز و مشهود است، دلیری و شهامت وی در بیان حقایق می باشد، حتی اگر این حقیقت، ظلم پادشاهان و جباران باشد، آشکارا آن را در قالب نظم و نثر فریاد می زند تا جایی که به جرأت می توان گفت در هیچ عصر و زمانی کسی به این روشنی سخن نگفته است.
اما گفتیم که گلستان در مجموع در ۸ باب و در موضوعات مختلف می باشد که به ترتیب عبارت است از:
باب اول: در سیرت پادشاهان شامل ۴۱ حکایت
باب دوم: در اخلاق درویشان دارای ۲۸ حکایت
باب سوم: در فضیلت قناعت دارای ۲۸ حکایت
باب چهارم: در فواید خاموشی مشتمل بر ۱۴ حکایت
باب پنجم: در عشق و جوانی شامل ۲۱ حکایت
باب ششم: در ضعف و پیری دارای ۹ حکایت
باب هفتم:در تأثیر تربیت مشتمل بر ۱۹ حکایت
باب هشتم: در آداب صحبت شامل ۱۰۹ حکایت
گلستان سعدی را بی بیشتر زبانهای زنده ی جهان از جمله فرانسه، لاتین، آلمانی و انگلیسی ترجمه نموده اند.
پس از مرگ سعدی طی قرنها بسیاری در نگارش، شیوه ی وی را سرلوحه کار خود قرار داده اند،  از جمله معین الدین جوینی در کتاب نگارستان هم چنین جامی شاعر بزرگ قرن نهم نیز در بهارستان گلستان سعدی نظر داشته اند. به هر روی پیش بینی استاد سخن به حقیقت پیوست که:

نگر تا گلستان معنی شکفت
در او هیچ بلبل چنین خوش نگفت

عجب گر بمیرد چنین بلبلی
که بر استخوانش نروید گلی
حکایت هفتم از باب اول گلستان در سیرت پادشاهان  :
پادشاهی با غلامی عجمی  در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیدهبود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری در نهاده و لرزه بر اندامش اوفتاد چندا که ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عیش ملک ازو منعص  بود چاره نداشتند. حکیمی  در آن کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامش گردانم گفت: به عنایت لطف و کرم باشد بفرمود تا غلام را به دریا انداختند باری چند غوطه خورد، مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند و به دودست در سکان کشتی آویخت.
چون برآمد به گوشه ای نشست و قرار یافت ملک را عجب آمد، پرسید درین چه حکمت بود؟ گفت:از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی دانست. همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید …
حکایت سی و هفتم از باب اول:
کسی مژده پیش انوشیروان….. آورد و گفت شنیدم که فلان دشمن تو را خدای  عز و جل برداشت. گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟
اگر بمرد عدو، جای شادمانی نیست
که زندگانی ما نیز جاودانی نیست
حکایت پانزدهم از باب دوم در اخلاق درویشان:
پادشاهی پارسایی را دید،  گفت: هیچت از ما یاد آید؟ گفت : بلی، وقتی خدا را فراموش می کنم.
هر سود دود آن کس زبر خویش براند
و آنرا که بخواند به در کس ندواند
حکایت هجدهم از باب سوم در فضیلت قناعت:
هرگز از زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده  مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوش نداشتم به جامع کوفه  درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت، سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ به چشم مردم سیر
کمتر ازبرگ تره  برخوان است
وآنکه را دستگاه و قوت نیست
شلغم پخته مرغ بریان است
حکایت دوم از باب چهارم در فواید خاموشی:
بازرگانی را هزار دینار خسارت اوفتاد. پسر را گفت نباید که این سخن با کشی در میان نهی گفت: ای پدر فرمان تراست. نگویم و لی خواهم مرا بر فایده ای این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟
گفت : تا مصیبت دو نشود. یکی نقصان مایه و دیگر شماتت،  همسایه.
مگوی اندهخویش با دشمنان
که لاحول  گویند شادی کنان
حکایت نوزدهم از باب پنجم در عشق و جوانی:
یکی را از ملکوک عرب،حدیث مجنون و لیلی وشورش حال او بگفتند که با کمال افضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده و بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:
و رب صدیق لامنی فی ودادها
الم یرها یوماً  فیوضح لی عذری
کاش آنان که عیب من جستند
رویت ای دلستان، بدیدندی
تا به جای ترنج، درنظرت
بی خبر دست ها بریدندی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی  فذالک لمتننی فیه  ملک را درد ل آمد جمال لیلی مطالعه کردن  تا چه صورت است موجب چنین فتنه. بفرمودش طلب کردن. درا حیاءعرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند مبکه در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام، باریک اندام، در نظرش حقیر آمد.
به حکم آن که کم ترین خدام حرم وی به جمال ازو در پیش بودند و به زینت پیش. مجنون به فراست دریافت، گفت: از دریچه ی چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده ی او بر تو تجلی کند…..
تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردی نگویم درد خویش

گفتن از زنیور بیحاصل بود
با یکی در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالی نباشد هم چو ما
حال ما باشد تو را افسانه پیش
سوز من با دیگری نسبت مکن
از نمک بردست و من بر عضو ریش
حکایت چهارم از باب هفتم در تأثیر تربیت:
معلم کتابی  دیدم در دیار مغرب  ، ترشروی، تلخ گفتار، بدخوی، مردم آزار، گداطبع، ناپرهیزکار، که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیاه کردی، جمعی پسران پاکیزه و ختران دوشیزه دست جفای او گرفتار، نه زهره ی، خنده و نه یارای گفتار، گه عارض سیمین یکی را طپنچه  زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدیم که طرفی  از خباثت نفس  او معلو م کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم، نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبان نرفتی، کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند، به اعتماد حلم او ترک علم دادند.
اغلب اوقات با بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سرهم شکستند ی
استاد معلم چو بو بی آزار
خرسک بسازند کودکان دربازار
بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم معلم ا ولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و بجای خویش آورده؛ انصاف   برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر    چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:
کاش کانان که عیب من جستند
رویت ای دلستان بدیدندی

تا به جای ترنج، در نظرت
بی خبر دست ها بریدندی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی  فذلک لمتننی فیه  ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن  تا چه صورت است موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند ملک در هیأت  او نظر کرد شخصی دید سیه فام، باریک اندام، در نظرش حقیر آمد
.. به حکم آن که کمترین خدام حرم وی به جمال ازو در پیش بودند و به زینت پیش. مجنون به فراست دریافت. گفت: از دریچه ی چشم مجنون باید در جمال لیلی نظرکردن تا سر مشاهده ی او بر تو تجلی کند….
تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردی نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بی حاصل بود
با یکی در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالی نباشد هم چو ما
حال ما باشد تو را افسانه پیش

سوز من با دیگری نسبت مکن
او نمک بر دست و من بر عضو ریش
حکایت چهارم از باب هفتم در تأثیر تربیت:
معلم کتابی  دیدم در دیار مغرب  ، ترشروی، تلخ گفتار، بدخوی، مردم آزار، گداطبع، ناپرهیزکار، که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیاه کردی، جمعی پسران پاکیزه و ختران دوشیزه دست جفای او گرفتار، نه زهره ی، خنده و نه یارای گفتار، گه عارض سیمین یکی را طپنچه  زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدیم که طرفی  از خباثت نفس  او معلو م کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم، نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبان نرفتی، کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند، به اعتماد حلم او ترک علم دادند.
اغلب اوقات با بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سرهم شکستند ی
استاد معلم چو بو بی آزار
خرسک بسازند کودکان دربازار
بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم معلم ا ولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و بجای خویش آورده؛ انصاف   برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر    چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:
پادشاهی پسر به مکتب داد
لوح سیمنش برکنار نهار

بر سر لوح او نبشته به زر
جور  استاد به زمهر پدر
حکایت نودوهفتم از باب هشتم در آداب صحبت:
حق جل و علا می بیند و می پوشد  و همسایه نمی بیند و  می خروشد.
نعوذ بالله
اگر  خلق عیب دان بودی کسی
به حال خود از دست کس نیاسودی
حکایت بیست و نهم در آداب صحبت:
متکلم را تا کسی عیب نگیرد، سخنش صلاح نپذیرد.
مشو غره بر حسن گفتار خویش
به تحسین نادان و پندار خویش
۲- بوستان
در اقصای عالم بگشتم بسی
به سر بردم ایام با هر کسی
تمتع به هر گوشه یی یافتم
زهر خرمنی خوشه یی یافتم ….
دریغ آمدم زآن همه بوستان
تهی دست رفتن سوی دوستان
به دل گفتم ا زمصر قند آورم
بر دوستان ارمغانی برم
مرا گر تهی بود از آن قند، دست،
سخنهای شیرین تراز قند هست
( بوستان، ص ۶)
کتاب بوستان یا سعدی نامه که از مهمترین کتاب های زبان و ادبیات فارسی است به گفته ی خود شاعر در سال ۶۵۵ ه.ق سروده شده است.
به روز همایون و سال سعید
به تاریخ فرخ میان دو عهد
زششصد فزون بود و پنجاه و پنج
که پر در شد این نامبردار گنج
( بوستان، ص۷)
بوستان منظومه ای است در قالب مثنوی که در حدود پنج هزار بیت دارد، مطالب آن بیش تر درباره ی فضایل اخلاقی، پند و حکمت و اصول سیاست و مملکت داری و بیان اصول تحکیم و حفظ خانه و خانواده است.
« بوستان آمیزه ای است از عرفان و حکمت و اخلاق و دستور های زندگانی با عبارتی بس شیوا و رسا. این کتاب به محکمی ضابطه های علمی و حقوقی و به روانی نثر و روشنی گفت و گوهای روزمره ی مردم جهان است و الحق آفریدن سخنانی از این دست معجزه ای است که بدون توجهات خدای حق تعالی، شیخ اجل سعدی شیرازی قادر به انجام آن نبود.»  در این کتاب زیبا و در عین حال پندآمیز با حکایات گوناگون و متنوعی مواجه می شویم. گاه در بیان حکایت گفت و گوهای ساده ی زن و شوهری بیان می شود که حادثه ی ساده ی یک زندگی است.و برخی قصه های سعدی در بوستان، با تاریخ پیوسته است و برخی از رویدادهای مهم تاریخی را بیان می کند. برای مثال: پادشاهی مردم کشورش را دچار قحطی می بیند و نگین انگشتری خود را در راه آسایش مردم از دست می دهد. گاه از بی وفایی دنیا یاد می کند چنان چه جمشید یکی از نازنینان در گذشته ی خود را با کفن ابریشمین به خاک می سپاردو پس از چندی بدنش طعمه ی کرم ها می شود، با خود می اندیشد، عاقبت همان ابریشم که از کرم گرفته بودیم خود  بهره ی کرم شد.
گاهی حال عرفا را بیان می کند واز عشق و شور جذبه آنان به ذات حق حکایت می  کند چنانچه بر سر بایزید بسطامی خاکستر می ریزند وی با آن سر و رویش را نوازش می دهد تا مگر دست نوازشگر خدا در جهان دیگر روی او را از آتش دوزخ در امان دارد و دیگر داستانها و قصه های شیرین و دلچسبی از  این دست که در هر یک نکته های بسیار ظریف برای هر خواننده ی اهل دلی نهفته است.
بوستان در مجموع در ده باب تنظیم شده و خود شاعر به این مطلب در ابتدای کتاب نیز اشاره و نام هر یک را بیان نموده است:

چو این کاخ دولت بپرداختم
برو ده در از تربیت ساختم
یکی باب عدلست و تدبیر و رأی
نگهبانی خلق و ترس خدای
دوم باب احسان نهادم اساس
که منعم کند فضل حق را سپاس
سوم باب عشقست و مستی و شور
نه عشقی که بندد بر خود به زور
چهارم تواضع، رضا پنجمین
ششم ذکر مرد قناعت  گزین
به هفتم در از عالم تربیت
به هشتم در از شکر بر عافیت
نهم باب توبه است و راه صواب
دهم در مناجات و ختم کتاب
( بوستان، ص ۷)
آنچه مسلم است شیخ اجل سعدی شیراز بی شک در سرودن بوستان به آثار بزرگان پیش از خود نظر داشته استواز جمله به نصیحه الملوک اثر محمد غزالی طوسی که برخی از مطالب آن در بوستان منظوم شده است همچنین به کتاب حیاء علوم الدین و کیمیای سعادت اثر حجه الاسلام غزالی و به شاهنامه ی حکیم ابوالقاسم فردوسی که سعدی گذشته از انتخاب وزن شاهنامه ای برای بوستان، در بیان برخی مطالب، مستقیماً از فردوسی نام برده است.
در باب سوم بوستان که بیان شور و عشق و مستی است بی تردید در وصف حالات  عاشق و معشوق بسیار توانا عمل نموده و از عهده ی آن بخوبی برآمده است و تا حد بسیار زیادی قصه های الهی نامه ی شیخ فرید الدین عطار نیشابوری را در ذهن زنده می کند. و نیز به راحتی می توان خط سیر افکار سنایی غزنوی را در اشعار بوستان یافت. هرچند که مثنوی های عاشقانه ی سنایی، عطار و نظامی در خور توجه است اما سخن سعدی در بوستان در اوج کمال و از هر جهت تام و تمام است
؛چرا که سخنش نمه هم چون سنایی خشک و جامد است و نه مانند عطار خواننده را در وادی طرب و حیرت سرگردان می کند، در آثار نظامی نیز نکات عرفانی تنها در منظومه های الهی و نبوی و سوز و گداز عاشقی در مجموعه های داستانی اش دیده می شود و در هیچ جا ترکیبی مأنوس از این دو نیم نمی بینیم اما در بوستان عشق و عرفان دادگری و احسان پندگویی وحکایت پردازی همه و همه به بهترین شکل ممکن خود به نمای آشکار است.
« علاوه بر معانی و مفاهیم که در بوستان در اوج اعتلاست درخشش زبان و بیان فصیح، رسا و دلکش سعدی را در این اثر بزرگ نباید فراموش کرد.»
زبان بوستان آنچنان ساده و روان اشت که گاه به یک جابجایی می توان آن را تبدیل به نثر نمود. تا جایی که برخی از اشعار این اثر به نثر موزون شبیه است. به بیانی دیگر، سعدی دو جنبه ی ظریف سخن را هنرمندانه با هم جمع کرده است: از یک طرف ابیات دارای ترکیب شعری است و از طرف دیگر این حسن ترکیب چنان طبیعی پوشیده صورت گرفته که بآسانی می توان آنرا به حالت نثر در آورد.»
دنیایی که سعدی در بوستان خود به تصویر کشیده مدینه ی فاضله است تا جائیکه از زشتی ها و تلخ کامی ها کمتر سخن به میان می آید و جهان سعدی در بوستان همه نیکی، پاکی و دادگری و انسانیت است، اما در عین آنکه با خواندن بوستان بهشت برین برای آدمی تداعی می شود، ناخودآگاه از دنیای مادی و از این دیر خراب آباد غافل نمی ماند،« یعنی جهان آرزو و امید و زمین و جهان عینی و محسوس را از یاد نمی برد بلکه به ما خاطرنشان می کند که دوباره ساختن دنیا در توان ماست»
علی دشتی صاحبکتاب قلمرو سعدی معتقد است که:« بوستان از حیث مطلب پرمایه ترین آثار سعدی است.»  هر چند که برخی مطالب اخلاقی، حکمت ها و پندها و شیوه ی زندگی که در بوستان بیان شده دیگران نیز به نوعی آن را گفته اند، اما مهم آن است که سبک سعدی در بیان آنها چنان فصیح و بلیغ است که در نزد هیچ یک از استادان پیشین چون نظامی و ناصرخسرو بدین رسایی و روشنی دیده نمی شود.
اینک به برخی از حکایت های این کتاب گرانسنگ زبان فارسی اشاره می کنیم:
به مجنون کسی گفت کای نیک پی
چه بودت که دیگر نیایی به حی
مگگر در سرت شور لیلی نماند؟
چنانت دگر گشت و میلی نماند؟
چو بشنود بیچاره بگریست زار
که ای خواجه دستم زدامن بدار
مرا خود دلی درد مندست ریش
تو نیز نمک بر جراحت مریش
نه دوری دلیل صبوری بود
که بسیار دوری ضروری بود
بگفت ای وفادار فرخنده خوی
پیامی که داری به لیلی بگوی
بگفتا مبر نام من پیش دوست
که حیفست نام من آنجا که اوست
( کلیات، ص ۲۸۸)

یکی خوب کردار خوشخوی بود
که بد سیرتان را نکو گر بو د
به خوابش کسی دید چون در گذشت
که باری حکایت کن از سرگذشت
دهانی به خنده چو گل باز کرد
چو بلبل به صوتی خوش آغازکرد
که بر من نکردند سختی بسی
که من سخت نگرفتمی بر کسی
( کلیات ص ۳۲۰)
***
شنیدم که نا بالغی روزه داشت
به صد محنت آورد روزی به چاشت
به کتابش آن روز سائق نبرد
بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
پدر دیده بوسید و مادر سرش
فشاندند بادام و زر بر سرش
چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز
فتاد اندرو زآتش معده سوز
به دل گفت اگر لقمه چندی خورم
چه داند پدر غیب یا مادرم؟
چو روی پسر در پدر بود و قوم
نهان خورد و پیدا به سر برد صوم
که داند چو در بند حق نیستی
اگر بی وضو در نماز ایستی؟
پس این پیر از آن طفل نادان تر است
که از بهر مردم به طاعت درست
کلید در دوزخ است آن نماز
که در چشم مردم گزاری دراز
اگرجز به حق می رود جاده ات
در آتش فشانند سجاده ات
( کلیات، ص ۳۳۰)

یکی طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش؟
مروت نباشد که بگذارمش
چو بیچاره گفت این سخن نزد جفت
نگر تا زن او را چه مردانه گفت
مخور هول ابلیس تا جان دهد
هم آن کس که دندان دهد نان دهد
تواناست آخر خداوند روز
که روزی رساند تو چندین مسوز
نگارنده ی کودک اندر شکم
نویسنده ی عمر روزی است هم
خداوندگاری که عبدی خرید
بدار فکیف آن که عبد آفرید
تو را نیست این تکیه بر کردگار
که مملوک را بر خداوندگار
( کلیات، ص ۳۳۸)
یکی را عسس دست به سر بسته بود
همه شب پریشان و دلخسته بود
بگوش آمدش در شب تیره رنگ
که شخصی همی نالد از دست تنگ
شنیداین سخن دزد مسکین و گفت
زبیچارگی چند نالی نخفت
مکن ناله از بی نوایی بسی
چو بینی زخود بینواتر کسی
( کلیات، ص ۳۷۰)
خبرداری ای استخوانی قفس
که جان تو مرغیست نامش قفس
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید
دگر ره نگردد به سعی تو صید
سکندر بر عالمی حکم داست
در آن دم که بگذشت و  عالم گذاشت
میسر نبودش کز و عالمی
ستاندند و مهلت دهندش دمی
برفتند و هر کس دورد آن چه کشت
نماند به جز نام نیکو زشت
چر دل برین کاروان گه نهیم
که یارنان برفتند و ما بر رهیم
پس از ما همین گل دهد بوستان
نشینند با یکدگر دوستان
دل اندر دلارام دنیا مبند
که ننشست با کس که دل برنکند
چو در خاک دان لحد خفت مرد
قیامت بیفشاند از موی گرد
سر از جیب غفلت برآورد کنون
که فردا نماند به حسرت نگون
نه چون خواهی آمد به شیراز در
سروتن بشویی زگرد سفر
۳- دیوان اشعار
چنانچه پیش تر نی ز گفته ایم سعدی نه تنها در سرودن غزل بلکه در سرایش قالبهای شعری نیز دارای توانایی به سزایی بوده است چنانچه با مروری بر دیوان اشعارش علاوه بر غزلیات و قصاید به فارسی و عربی به رباعیات، مثنویات، مفرداتف قطعات و مثلثات نیز  بر می خوریم. اما آنچه مسلم است سعدی را همگان شاعری غزل سرا می شناسند   چرا که نقش سعدی در تحو ل غزل بسیار چشمگیر، اثر گذار و ماندگار بوده است.
ضیاء موحد در کتاب« سعدی» غزل های شیخ اجل را در مجموع به سه دسته تقسیم نموده است:
الف) غزل های عاشقانه؛
ب) غزل های عارفانه؛
ج)  غزل های پندآموز؛
الف) غزل های عاشقانه
بسیاری از بزرگان سعدی را شاعری غنایی می شناسند هرچند که بر سلسله ی شاعران عاشقانه سرا سنایی ا ست و انوری، مولانا و عطار از پی وی این نوع شعر را به حد کمال رسانده اند« اما آنچه که سعدی را از دیگر شاعران ممتاز و برتر می سازد، دو ویژگی است که عبارت است از عشق او و دیگر شیوه ی سخن نویسی و سخن سرایی او.»
موضوع اشعار سعدی همان مضامین شاعران بیش از وی است ستایش یار، وصف زیبایی بیان غم و فراق، دوستی و وفای به عهد و پایداری در عشق و دوستی.  با کمی تأمل در کلیه آثار سعدی به« عشق» برمی خوریم و این به آن دلیل است که این شاععر عشق را برای انسان بودن لازم می داند،« شور و زنده دلی، سرزندگی، سودا زندگی درک کامل زندگی و قلب پرطپش زندگی چیزهای است که رایحه ی آن از شعر سعدی به مشام می رسد.»
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان بماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست
( غزلیات، ص ۸۹)
« سعدی شاعر نوآور است یعنی شیوه ی مخصوصی در غزل بوجود آورده که در اشعار شاعران قبل از او سابقه نداشت بدین معنی که سعدی توانست عناصر پراکنده ی غزل یعنی عشق و لطافت ظاهری و معنوی را به طرز بسیار شایسته ای در یک جا جمع آورد.»  در اشعار سعدی از عشق انسای و شور و وصل چنان صحبت به میان می آید که خواننده بی هیچ تردیدی وجود معشوق واقعی را باور می کند.
یک امشبتی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
ببند یک نفس ای آسمان دریچه ی صبح
برآفتاب که امشب خوشست با قمرم
ندانم این شب قدر است یا ستاره ی روز
تویی برابر من با خیال در نظرم
بدین دو دیده که امشب تو را همی بینم
دریغ باشد فردا به دیگری نگرم
( غزلیات، ص ۳۰۶)
ب) غزل های عارفانه
آنچه که نباید از نظر دور داشت این است که غزل های سعدی هرچند تمام و کمال عاشقانه است، اما از تعاریف تصوف و عرفان خالی نیست و رگه های از این دو در آن کاملاً مشهود است، اما نه عرفان خشک سنایی ونه عرفان پخته مولوی و عطار بلکه عرفان ملموس و قابل فهم که در قالب عشق به میان می آید.
در غزل های عارفانه که آغاز آن نیز به سنایی و مولوی بازمی گردد، عشق معنایی وسیع تر و گسترده تر دارد.« بدین معنا که انسان می کوشد با جهان یگانه شود و بر احساس بیگانه بودن خود با آن غلبه کند. این شکل از عشق عارفانه هم با احساس مذهبی، صورت گسترده و فراگیر، و هم با عشق انسانی پیوندی ناگزیر دارد. غزلهای عارفانه سعدی اغلب بیان شاعرانه این تعبیر است.»
خوش تر از  دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماء
عشق را آغاز هست انجام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست
می برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست
پیش اندم تو هیچ اندام نیست
خواب بی هنگامت از ره می برد
ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباش
خودپرستی کم تراز اصنام نیست
(  کلیات، ص ۷۸۸)
ج) غزل های پندآموز
در مورد دیگر آثار سعدی نیز به این نکته اشاره شد که سعدی همواره به نکات پندآموز توجه خاص نشان داده است و این ویژگی در غزلیاتش نیز به صورت مکرر دیده می شود. شاید بتوان سعدی را بزرگترین شاعر در ادب فارسی دانست که به دفعات مختلف و به صور گوناگون، مفاهیم و مضامین پندآموز اخلاقی، اجتماعی در آثارش آورده شده است. هرچند که مفاهیم قصایدش بیشتر به این جنبه توجه شده، اما غزل هایش نیز از این ویژگی بی بهره نیست.
خوی سعدی است نصیحت چه کند گر نکند
مشک دارد نتواند که کند پنهانش
چنانچه می بینید شاعر نیز  به این خصلت خود به صورت مستقیم اشاره می کند اما ویژگی این نوع از شعر سعدی آن است که شاعر این اندرزها را با کلامی شیرین و تمکین بیان می کند و شنونده ناخودآگاه با شاعر همراه می شود و کلامش را پذیرا می گردد.
بسیار سالها به سر خاک ما رود
کاین آب چشمه آید و باد صبا رود
این پنج روزه مهلت ایام، آدمی
بر خاک دیگران به تکبر چرا رود؟
ای دوست بر جنازه ی دشمن چو بگذری
شادی مکن که با تو همین ماجرا رود
دامن کشان که می رود امروز بر زمین
فردا غبار کالبدش در هوا رود
خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ چشم
مانند سرمه دان که درو توتیا رود
دنیا حریف سفله و معشوق بی وفاست
چون می رود هر آینه بگذارد تا رود
این است حال تن که تو بینی به زیر خاک
تا جان نازنین که برآید کجا رود
برسایبان حسن علم اعتماد نیست
سعدی مگر به سایه ی لطف خدا رود
یا رب مگیر بنده ی مسکین و دست گیر
کز تو کرم برآید و بر ما خطا رود
( کلیات، ص ۷۳۹)
نکته مهم دیگری که باید در اینجا بدان اشاره نمود، آن است که تفکیک این سه نوع غزل در دیوان اشعار سعدی کار ساده ای نیست، چرا که اغلب اشعار و غزلیات شیخ اجل آمیزه ای از دو و یا سه نوع از این غزلیات است.
به هر روی سعدی استاد بی بدیل و مسلم شعر« عاشقانه ی عارفانه ی پند آموز» است و آن که این سه را با هم دارا باشد، بی شک اثر ماندگار چون شعر سعدی بجا خواهد گذاشت.

منابع

۱- فروغی، محمدعلی، کلیات سعدی،
۲- زرین کوب، عبدالحسین، باکاروان حله،
۳- یوسفی، غلامحسین،دیداری بااهل قلم،
۴- دشتی، علی، قلمرو سعدی،
۵- خزایلی، محمد، شرح بوستان،
۶- موحد، ضیاء، سعدی،
۷- عبادیان، محمود، تکوین غزل ونقش سعدی،
۸- انوری، حسن، گزیده غزلیات سعدی،
۹- شمیسا، سیروس، سیر غزل در شعر فارسی،